با درود!
به درود سال ۱۳۸۷ خورشیدی!
می دانم که با تمام روزها و شب هایت، شاهد سختی زیستن مردمان بوده ای، می دانم که حالا نگران انسان و محیط زیستن اش هستی! می دانم که از جنگ انسان با انسان، بیزاری! و برای مان سال های صلح می خواهی، . . . به درود که باید بروی تا زمان، گفتنی نباشد! علامت میان ما باشد مجموعه شعر دومم که در یکی از روزهای تو، نشر ثالث چاپ کرد، می دانی که نامش را گذاشته ام " تو/تهران/۱۳۸۵ " و چهره اش این پایین هست. برای تو و سالی که می آید، شعری نوشته ام به شادباش نوروز و روز جهانی شعر!
عصر آخرین روز سال
از خیابان مهرگان می گذرد
با پا روی پیراهن پدری
اجاق خانه که آتش را به یاد نمی آورد!
و مدادی
که لای صفحه ی ۸۷ این کتاب
به خواب رفته است!
عصر آخرین روز سال
از خیابان مهرگان می گذرد
و شبی
که از پای کوبی ما برمی خیزد
برای ادامه ی زنده گی
لازم است!
داشت هفت روز از بهمن 1387 میگذشت که به در خانهی یک بامداد رسیدیم. بامدادی که از انتهای تاریکی این سرزمین آمد و پیش پایمان را روشن کرد.
از احمد شاملو، غیر از نوشتهها و نانوشتههای بسیار، یادگاری بازمانده است که گسترهی دیدارش، پر بود از بزرگی شاملو بودن! هیچ چیز نمیگفت جز شاملو و حضور مهری چنین سخت که در میانشان دیده میشد. این دیدار برای انجام یک گفتوگو بود. همه چیز از صحبتی شروع شد که با سردبیر نشریهی ارمغان فرهنگی؛ داریوش معمار عزیز، داشتیم. قرار شد من که مسوول صفحهی شعر و داستان نشریه هستم، به گفتوگو با آیدا بنشینم. به اتفاق همسرم مهرنوش نوروزژاد و یکی از دوستان ما و شعر شاملو؛ خانم پردیس رفویی، به خانهی بامداد و آیدا رفتیم و . . . باقی ماجرا بماند برای شمارهی 4 و 5 نشریهی ارمغان فرهنگی که بیستم اسفند میتواند در دستان شما باشد.
آیدا، نمودار مهری است که شاملو با تمام توان خود آن را ترسیم کرده است برای ما. مهری که جای خالیاش را در شعر امروز ایران، بیش از پیش احساس میکنم. همان جوهرهای که توانسته باشد در جان شعر، جریان یابد و البته شاملو هم آن جا که به این عاطفه میرسد، ماندگارتر میشود!
نانوشته نماند که این دیدار با چند روز تأخیر رسید. به خاطر این که من در روز ۲۷ دی ماه موفق به تماس تلفنی با آیدا طبق قرار قبلی مان نشدم. مثل این که درست در همان روز و یک روز قبل، آیدا شاهد بیرون رفتن بخشی از یادگاری ها و بازمانده های شاملو از خانه بوده است. گذری کوتاه البته بر این مقوله داشته ام در دیدار با آیدا. اما به راستی چیزها چه قدر می توانند مهم باشند؟! . . . بگذریم.
عکسهایی را که خانم پردیس رفویی گرفتهاند، میآورم. بوفهای که در کنج خانه ایستاده است. قاب عکسی که زیر پلهی چوبی داخل خانه را زنده کرده است و . . .


