
« داد در دود »
پاره خطها
روزها را روي ديوار ميآورند
چه دورم از آخرين ميدان
كه روي شانههاي آخرين مرد
دست هايم را
جا گذاشتم
چه دور است دوباره كه
آغوشت را گشوده باشي باشي با من
با روزها پشت ديوار
خيلي بد است آويزان خاموشي باشد انسان
در ميانه ي خانه
خيلي بد است
از لبه ي كلمات سايه ها نميريزند
و شهر پرتگاهي در هرههاي پنجرهام
عمقي كه صدا را
مي گرداند و گرداند و داند كه فرو مي برد در خود
در دوردست ها
دود اگر مي بيني داد من است
كه از آتش نيمه جان خانه ميخيزانم
چه روي ديوار
چه روي پيشاني
پاره خطها پيرم ميكنند!
تنها شهوت شعرم ميماند در ميانهي دندانها
با كيلوهايي از كلمات
كه در پوستههاي انار چيدهام!
مهر/ 86
